نور نور نور...
سر کوچه مگسی می خورد اب
اب از جلوه ی تنهایی اب سر کوی
...و صدای مطلق گریه ی اب
...و صدای تهی خنده ی سنجاقک ها
نور نور نور...
سر کوچه دختری داشت گدایی می کرد
با کاسه ای پر از حسرت پول
و جیبی پر از خالی ولی...
پر از لذت اکسیژن باد
نور نور نور...
سر کوچه پیرمردی بنا...
با چکمه های گلی الوده..
او لذت مرگ را می فهمید...
او به قانون درخت اعتقاد...نه او درخت را می فهمید
در دستش یه مثقال از عشق دو سه تا دل پر یه بغل تنهایی و سث چهار ذره اسکناس مشکی...
قدم بر میداشت از کنار دختر
کاسه ی دختر پر از اب طلا خالی از حسرت پول
اسکناس ها پر از سبز و سفید و ابی
پیرمرد پای در جوی گذاشت با کفش گلی...
چکمه های گتی پر از بوی کزایی لجن
نور نور نور...
سر کوچه دختری می خرد نان و چه شیرین بود نان تازه بع از یک عمر هوا
سر کوچه اب میخندید اب خوشحال بود
و مگسی دور چراق تنهای بلند سر کوچه می گشت...
سر...پا...نه قلب...می گن وقتی عملش می کردن...پاره پاره
دو باره...سه باره...نه همون یه باره...اره عاشقش شدم...ها نه...مرگ
برگ...می فهمی چیه مرگ...
قبر...سنگ...نه کفن...با گلاب تر
گفتم روی خاک و سنگ و کفن و قلبم با خون بنویسم:
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم بدانند که هستیم